پيام
+
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد …
در خود تمام مرثيه ها را مرور کرد …
ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور کرد …
شاعر بساط سينه زدن را که جور کرد …
احساس کرد از همه عالم جدا شده است …
در بيت هايش مجلس ماتم به پا شده است …
جبهه مقاومت اسلامي
96/7/11
کفش هاي مکاشفه
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت … وقتي که ميز و دفتر و خودکار دم گرفت … وقتي رسيده بود به دستش قلم گرفت … مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت … باز اين چه شورش است که در جان واژه هاست … شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست … بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت …
کفش هاي مکاشفه
دستي زغيب قافيه را کربلا گذاشت … يک بيت بعد، واژه ي لب تشنه را گذاشت … آن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت … حس کرد که پا به پاش جهان گريه مي کند … دارد غروب فرشچيان گريه مي کند … با اين زبان چگونه بگويم چه ها کشيد … بر روي خاک و خون بدني را رها کشيد … او را چنان فناي خدا بي ريا کشيد … حتي براش جاي کفن بوريا کشيد …
کفش هاي مکاشفه
در خون کشيد قافيه ها را، حروف را … از بس که گريه کرد تمام لهوف را … اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت … بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت … اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت … «خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت … بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود» … او کهکشان روشن هفده ستاره بود …
کفش هاي مکاشفه
خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن … پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن ... خود را ميان معرکه حس کرد و بعد از آن ... شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ... در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ کس … شاعر کنار دفترش افتاد از نفس.
کفش هاي مکاشفه
سيد حميدرضا برقعي